تبليغاتX
دریجان-جزین- دربر - توکل آباد- پوطار
 
دریجان-جزین- دربر - توکل آباد- پوطار
 
 
ایمیل وبلاگ darijandarijani@yahoo.com
 

میم مثل مادر ...

 

 

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

 

چقدر مث بچگی هام  لالایی هاتو دوست دارم

 

سادگی ها تو دوست دارم ، خستگی ها تو دوست دارم

 

چادر نماز زیر لب خدا خدا تو دوست دارم

 

کاشکی رو تاقچه ی دلت آینه و شمعدون میشدم

 

تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم

 

کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم

 

یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم

 

 

 

بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمارم

 

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم

 

دنیا اگه خوب ... اگه بد ، با تو برام دیدنیه

 

باغ گلای اطلسی ، با تو برام چیدنیه

 

 

مـــــــــــــــادر ...

 

 

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

 

لالایی ها تو دوست دارم ، بغض صداتو دوست دارم

 

 

مـــــــــــــــادر ...

 

 

لالایی ...

 

لالایی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 13:23  توسط   | 
 

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غزق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 10:18  توسط   | 

سوز دل

مي خواهم هر گاه تنها شديم با هم
برايت بگويم که چقدر تنهايم
عبور لحظه هايي که مثل امواج دريا
مرا با لا و پايين مي برند با خود
ومن که چقدر حجم صبرم پر شدست

 

من اینجا در این غربت... تو در شهر آشنای امن

من به دنبال تو با سوز و آه...

تو در آغوش شوق...

من سوزان از برق تمنا...

بین ما فاصله غوغاست

تو سنگی... سنگی گرم

من برگی نازک و نرم... سرد و آزاده از ساقه

مرا تا تو راه هاست دور و دراز...

بر تنم ریخته حس شولای هوس...

بر لبم عطر لب هایت حسرتی نقش بافته

سینه ام  دشت نیاز...

شانه های نازکم خسته...

دستان عاشقم لرزان و سرد...

بین ما گریه ها دریا ست...

بین ما دنیا ها برپاست...

بین سینه من با سنگینی سر ِ تو دشتها یخبندان

بین صدای گریه من و شانه تو جاده ها را بسته...بسته

دشت پر هیاهوی آغوش تو کجا

تن نازک و خسته من کجا؟

زمزمه لبان مرطوب تو کجا

گوش های لال من کجا؟

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 8:22  توسط   | 

باسمه تعالی

سلام دوست عزیز در کتاب ادبیات فارسی پیش دانشگاهی چاپ سال ۸۲-۸۳ به صورت

بشنو از نی جون شکایت می کند     از جدایی ها حکایت می کند

آمده است. در حالی که همین شعر در ویرایش ۸۳-۸۴, ۸۴-۸۵ و ۸۵-۸۶ به صورت

بشنو از نی جون حکایت می کند     از جدایی ها شکایت می کند

آمده است.

 |+| نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 21:35  توسط عماد  | 

v     HEARKEN to the reed-flute, how it complains,             بشنو از نی جون شکایت می کند         

v     Lamenting its banishments from its homeاز جدایی ها حکایت می کند                                      

v     “Ever since they tore me from my osier bed,         کز نیستان تا مرا ببریده اند                              

v     My plaintive notes have moved men and women to tears. در نفیرم مرد و زن نالیده اند           

v     I burst my breast, striving to give vent to sighs, سینه خواهد شرحه شرحه از فراق                    

v     And to express the pangs of my yearning for my home.                    تا بگویم شرح درد اشتیاق

v     He who abides far away from his home هر کسی کو دور ماند از اصل خویش                              

v     Is ever longing for the day ho shall return. باز جوید روزگار وصل خویش                                 

v     My veining is heart in every throng,                                                  من به هر جمعیتی نالان شد

v     In concert with them that rejoice and them that weep.             جفت بد حا لان و خوش حالان شدم

v     Each interprets my notes in harmony with his own feelings هر کسی از ظن خود شد یار من      

v     But not one fathoms the secrets of my heart. از درون من نجست اسرار من                               

v     My secrets are not alien from my plaintive notes,                           سر من از ناله من دور نیست

v     Yet they are not manifest to the sensual eye and ear. لیک چشم و گوش را آن نور نیست            

v     Body is not veiled from soul, neither soul from body,             تن زجان و جان زتن مستور نیست

v     Yet no man hath ever seen a soul.”                                          لیک کس را دید جان دستور نیست

 

 

v          

 |+| نوشته شده در  شنبه 23 تیر1386ساعت 10:25  توسط عماد  | 
                

روزي مرد جواني وسط شهر ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملا سالم بود و هيچ خدشه اي به آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردنند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان در كمال افتخار با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت.

ناگهان پيرمردي جلو آمد گفت


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 18:4  توسط   | 
 

            با عرض سلام خدمت بر وبچه های

                    دریجان وبم

         ازامروزبه بعد من هم به جمع نویسندگان

                   وبلاگ پیوستم

          کار خود را با نام خدا اغاز می کنم

 

 

عشق از دیدگاه دبیر دینی:عشق یک موهبت الهی است که خداوندبرای بندگانش هدیه کرده.

           عشق از دیدگاه دبیر زیست:عشق مرضی است که میکروب آن از راه چشم وارد بدن میشود.

                  عشق از دیدگاه دبیر فیزیک:جوان مانند آهنربایی است که هر عشقی را به طرف خود جذب میکند.

                           عشق از دیدگاه دبیر ورزش:عشق یک توپ فوتبال است که به دروازه ی هر قلبی اصابت می کند.

                                     عشق از دیدگاه دبیر شیمی:عشق تنها اسیدی است که در قلب اثر دارد.

                                               عشق از دیدگاه دبیر ریاضی:نسبت عشق به بدن مثل نسبت خون است به بدن.

                                                        عشق از دیدگاه دبیر ادبیات:عشق باید مثل عشق لیلی و مجنون باشد.

      

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:29  توسط   | 

قلب زمین

آی دونه دونه دونه
نون و پنیرو پونه
قصه بگم براتون ؟
قصه ای عاشقونه ؟

یه وقت نگین دروغه
یه وقت نگین که وهمه
اون که قبول نداره
نمی تونه بفهمه

بریم به اون فصلی که
اوج گرمی ساله
ماجرای قصه مون
داخل یک کاناله

کانالی که تو این دشت
مثل قلب زمینه
دور و بر این کانال
پر از میدون مینه

کانالی که تو این دشت
مثل قلب زمینه
دور و بر این کانال
ببین چه دلنشینه

اون یکی پا نداره
روی زمین افتاده
اون یکی رو ببینین
چقدر قشنگ جون داده

رنگ و روی اون یکی
از تشنگی پریده
همون که روی پاهاش
سر دو تا شهیده

اونجا که نوزده نفر
کنار هم خوابیدن
ببین چقدر قشنگن
تمامشون شهیدن

یکی ازش خون میره
ببین چقدر آرومه
فکر میکنم که دیگه
کار اونم تمومه

مجتبی پا نداره
سر علی شکسته
مجید دمر افتاده
کریم به خون نشسته

گلوله و گلوله
انفجار و انفجار
پاره های بچه ها
قاب شده روی دیوار

هر جا رو که می بینی
دلاوری افتاده
هر جا جگر گوشۀ
یه مادری افتاده
شعری از شهید شیمیایی :سپهر

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 21:9  توسط   | 


اگر « شیدایی » را از انسان بازگیرند، هنر را باز گرفته اند؛ شیدایی جان هنر است، اما خود ریشه در عشق دارد. شیدایی همان جنون همراه عشق است؛ ملازم ازلی عشق، جنون و شیدایی عاطف و معطوف هستند و مُرادف با یکدیگرند.
حق انسان را به جنون ستوده است: اِنّهُ کانَ ظَلوُماً جَهولاً. عاشق مجنون است و مجنون را با «عقل » میانه ای نیست؛ ظلوم است و جهول. و اگر این جنون عشق نبود، با ما بگو که انسان آن امنتِ ازلی را بر کدام گُرده می کشید؟ کدام گُرده است که ثقل این بار صبر آوَرد، جز مجنون ظلوم و جهول؟
در چشم عاشق جز معشوق هیچ نیست. با عاشق بگو که در کار عشق عقل ورزد، نمی تواند. با عاشق بگو که در کار عشق انصاف دهد، نمی تواند، عشق همواره فراتر از عدل و عقل می نشیند؛ جنون نیز. و اصلاً عشّاق می گویند که این جنون عین عدل و عقل است.
عاقلان می گویند: خداوند عادل است. عاشقان می گویند: بَل عدل آن است که معشوق می کند. عاقلان چون گرفتار بلا شوند، گویند شکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد، اما عاشقان چون در معرکه بلا درآیند گویند:
اگر با دیگرانش بود میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟
عاشقان عاشق بلایند. دُرّ حیات در احتجاب صدف عشق است و آن را جز در اقیانوس بلا نمی توان یافت؛ در ژرفای اقیانوس بلا. عاشقان غواصان این بحرند و اگر مجنون نباشد، چگونه به دریا زنند؟
کار عشق به شیدایی و جنون می کشد و کار جنون به تغزُّل؛ تغزل ذاتِ هنر است. جنون سرچشمه هنر است و همه، از آن « زمزمه های بی خودانه » آغاز می شود که عاشق با خود دارد، در تنهایی. جنونش را می سراید، و این یعنی تغزل. باباطاهر را ببین! « عریان » است از لباس عقل، و همین جنون برای آنکه شاعر شود کافی است:
مو آن رندُم که عصیان پیشه دیرُم
به دستی جام و دستی شیشه دیرُم
اگر تو بی گناهی، رو مَلک شو
من از حوا و آدم ریشه دیرُم
کار جنون به تغزل می کشد، و چگونه می تواند که نکشد؟ مگر چشمه می تواند که نجوشد؟ و چون می جوشد، مگر می تواند که غلغل نکند؟ چرا آب درعمق زمین نمی ماند و از چشمه ها فرامی جوشد؟ و این آب چیست و چرا در عمق زمین خانه دارد؟
دل « خانه جنون » است. پس ریشه شعر و تغزل نیز در دل است؛ در اعماق دل. اما دل نه آنچنان است که هر چه به عمق آن فرو روی از خود دورتر شوی؛ دل در عمق خویش به اصل وجود می رسد. از عمق دل راهی به آسمان ها گشوده اند.
راز عشق را در این پیغام فاش کرده اند؛ ثُمّ استَوی اِلَی السّماءِ وَهِیَ دُخانٌ فَقالَ لَها و لِلاَرضِ ائتِیا طَوعاً اَو کَرهاً قالَتا اَتَینا طائِعینَ. « فرمود به آسمان و زمین که به سوی من بیایید، خواه یا نا خواه. گفتند: آمدیم از سر طوع و رغبت. » اینجا چه جای کُره است؟
و این عشق است، عشقی که آسمان ها و زمین را به سوی او می کشد. چون فرمود بیایید، دیگر چگونه آب از چشمه ها نجوشد؟ دیگر چگونه غزل ها ناسروده بمانند؟
حق با توست اگر فریاد اعتراض برداری که: « غزل فوران آتش است، نه جوشش آب. » آری، آتش درون است که فوران می کند. و راستی این غم چیست، که هم آتش است و هم آب؟ ناله هم آبی است بر سوز دل و هم بادی است که آتش را دامن می زند؛ یعنی قرار دل عشاق در بی قراری است. آب از چشمه ها می جوشد و تشنگان را سیراب می کند و باز به عمق زمین باز می گردد.
غزل، گاه ترنم غلغل چشمه است:
چو بر شکست صبا زلف عنبرافشانش
به هر شکسته پیوست تازه شد جانش
کجاست هم نفسی تا که شرح غصه دهم
که دل چه می کشد از روزگار هجرانش
و گاه فریاد هوهوی آتش فشان:
این کیست این، این کیست این، هذا جنون العاشقین
از آسمان خوش تر شده در نور او روی زمین
بیهوشی جان هاست این یا گوهر کان هاست این
یا سرو بستان هاست این یا صورت روح الامین
... تغزل بیان شیدایی و جنون است و ذاتِ هنر نیز جز این نیست: تغزل.
فرمود بیایید که گیاه در جست و جوی نور، سر از خاک بیرون می کشد. فرمود بیایید که آفتابگردان جانب شمس را نگاه می دارد... و خودش را بنگر، شمسی دیگر است طالع شده بر افق جالیز؛ یعنی که عاشق تشبه به معشوق می کند. فرمود بیایید؛ پس دیگر چگونه انسان غزل نسراید؟
می سراید، اما حزین. دل بیت الاحزان است و از بیت الاحزان امید مدار که جز ناله حُزن بشنوی. یار، هجران گرفته است تا شوق وصل هماره باشد؛ اما هجران، شوق و حزن را با هم بر می انگیزاند. جهان بی حُزن گو مباد که جهان بی حزن جهان بی عشق است، اما این حزن نه آن حزن است که خواجه فرمود: « کی شعر تَر انگیزد خاطر که حزین باشد؟ » این، آن شرر است که دلسوختگان را بر جان و دل افتاده است تا لیاقت لقا یابند.
آنجا دارالقرار است و قُلناَ اهبطوُا مِنها جَمیعاً حکایتِ هجران و بی قراری ماست، نوشته بر لوح فطرت. و هنر حکایت این بی قراری است، حکایت این غربت. و از همین است که زبان هنر زبان همزبانی است، زبان غربت بنی آدم است در فرقت دارالقرار... و همه با این زبان آُنس دارند؛ چه در کلام جلوه کند، چه در لحن و چه در نقش؛ اُنسی دیرینه به قدمتِ جهان.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 20:50  توسط   | 

منوچهرآتشی

 

   شعر زير، که يکی از زيباترين اشعار آتشی است،

 

 

 

ای خوب به دور رفته ی من

شيرين به شور رفته ی من

 

ای بدر رميده در سياهی

چون تو سفری نکرد ماهی

 

ماهی تو در آسمان من نه

مهری تو و مهربان من نه

 

بی ماه تو در محاق خويشم

هم آتش و هم اجاق خويشم

 

شور سفرت چنان برانگيخت

کز آن همه هم دليت بگسيخت؟...

 

گفتند که تن ز خاک سفلی است

جان هديه ای از خدای بالاست

 

هديه دهد و بگيردش پس

کس هديه چنين پذيرد از کس؟

 

[ ... ]

 

ای رفته از اين مخنّث آباد

زين شوی کش هزار داماد

 

رفتی تو ـ هميشه می رود رود

من ماندم ـ سنگ سيل فرسود

 

تو جاری، تو زلال، تو پاک

من ساکت، من سنگين، من خاک

 

تو گُل، من گِل، تو لاله، من لال

تو آب، من آب برده پوشال

 

من سنگ به گِل نشسته ی تو

ديوانه ی سرشکسته ی تو

 

بگذشتی از سرم چو رودی

يعنی ز سرم زيادی بودی

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 19:1  توسط   | 
 
  بالا