شعر و ادبیات_سوز دل
مي خواهم هر گاه تنها شديم با هم
برايت بگويم که چقدر تنهايم
عبور لحظه هايي که مثل امواج دريا
مرا با لا و پايين مي برند با خود
ومن که چقدر حجم صبرم پر شدست
من اینجا در این غربت... تو در شهر آشنای امن
من به دنبال تو با سوز و آه...
تو در آغوش شوق...
من سوزان از برق تمنا...
بین ما فاصله غوغاست
تو سنگی... سنگی گرم
من برگی نازک و نرم... سرد و آزاده از ساقه
مرا تا تو راه هاست دور و دراز...
بر تنم ریخته حس شولای هوس...
بر لبم عطر لب هایت حسرتی نقش بافته
سینه ام دشت نیاز...
شانه های نازکم خسته...
دستان عاشقم لرزان و سرد...
بین ما گریه ها دریا ست...
بین ما دنیا ها برپاست...
بین سینه من با سنگینی سر ِ تو دشتها یخبندان
بین صدای گریه من و شانه تو جاده ها را بسته...بسته
دشت پر هیاهوی آغوش تو کجا
تن نازک و خسته من کجا؟
زمزمه لبان مرطوب تو کجا
گوش های لال من کجا؟
+ نوشته شده در یکشنبه ۶ آبان ۱۳۸۶ ساعت 8:22 توسط محمد
|