اخبار
چشمه ای در شهر بم
حکایت جالبیست حکایت آن چشمه که در شهر بم هر از چندگاهی فردی تشنه لب را از میان یکی از ایلات شهر بیرون کشیده و بسوی آن چشمه می برند. آن هم به چه آرامی تا تشنگی وجود آن بیچاره را فرا گیرد طفلک را بر سر چشمه برده اما تشنه لب بر می گردانند .
که آن چشمه چشمه ی قدرت است و آن بیچاره تشنه ی قدرت. نهایت تشنه بر لب چشمه میمیرد و افسوس که بر شمار این مردگان تشنه لب هر روز زیاده می شود.
نیز آن دم که به چهره ی این مردگان می نگریم صد افسوس می خوریم که بیچارگان عزراییل خود را نشناختند.
زاغکی شامگهی دعوی طاووسی کرد صبحدم فاش شد این راز ز احوالی چند
خفتگان با تو نگویند که دزد تو که بود باید این مساله پرسید ز بیداری چند
دیو را گر نشناسیم ز دیدار نخست وای بر ما سپس صحبت و دیداری چند
دفع موشان کن از آن پیش که آذوقه برند نه در آن لحظه که خالی شود انباری چند
افسرت گر دهت اهریمن بدخواه مخواه سر منه تا نزنندت به سر افساری چند
اگرت موعظه ی عقل بماند در گوش نبرندت ز ره راست به گفتاری چند
اما انصاف آن است که خود میت را نیز در قتل شریک بدانیم چرا که خود خنجر عزراییل را صیقل داد.
طایری کز آشیان پرواز بهر آز کرد کیفرش فرجام بال و پر به خون آلودن است
و بر روی سنگ قبر آنان با خط درشت از برای عبرت دیگران می نگارند:
قناعت کن اگر در آرزوی گنج قارونی گدای خویش باش ار طالب ملک سلیمانی
در این ره پیشوایان تو دیوانند و گمراهان سمند خویش را هر جا که می خواهند می رانی
ندیدی لاشه های مطبخ خونین شهرت را اگر دیدی چرا بر سفره اش هر روز مهمانی